تبلیغات
☂عاشق باران☂ - اسیر...


http://www.manizheh.ir/wp-content/uploads/2011/05/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%BA%D9%85.jpg

اسیر

تو را می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این كنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فكرم كه دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فكرم كه در یك لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگیرم
در این فكرم من و دانم كه هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد به رویم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم كه یك روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم كودك گریان چه گویم
ز من بگذر كه من مرغی اسیرم
من آن شمعم كه با سوز دل خویش
فروزان می كنم ویرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزینم
پریشان می كنم كاشانه ای را




ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 22 فروردین 1392 01:05 ب.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )