تبلیغات
☂عاشق باران☂ - دردواره ها...




درد های من جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکاوه نیستند

 تا به رشته سخن در آورم

 نعره نیستند

تا زنای درد جان بر آورم

 درد های من نگفتنی

 درد های من نهفتنی است

درد های من

گر چه مثل درد های مردم زمانه نیست

 درد مردم زمانه است

 مردمی که چین پوستینشان

 مردمی که رنگ روی آستینشان

 مردمی که نامهایشان

 جلد کهنه شناسنامه هایشان

 درد می کند

 من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

 شانه های خسته غرور من

 تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

 کتف گریه های بی بهانه ام

 بازوان حس شاعرانه ام

 زخم خورده است

 درد های پوستی کجا ؟

 درد دوستی کجا ؟

 این سماجت عجیب

پا فشاری شگفت درد هاست

 درد های آشنا

درد های بومی غریب

 درد های خانگی

 دردهای کهنه لجوج

 اولین قلم‌

 حرف حرف درد را

 در دلم نوشته است

 دست سرنوشت

 خون درد را باگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

درد رنگ و بوی غنچه دل است

 پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟‌

 دفتر مرا دست درد می زند ورق

 شعر تازه مرا درد گفته است

 درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟

 درد حرف نیست

درد نام دیگرمن است

من چگونه خویش را صدا کنم؟






ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1391 09:26 ب.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )