تبلیغات
☂عاشق باران☂ - حال مبهم من...

وقتی که با تو هستم...

هنگامی که با تو همکلام می شوم...

آن لحظه هایی که چشمانم به نگاهت برخورد میکند و گره میخورد...

آخ...!

آن ثانیه ها چقدر برایم لذت دارد...

آن ثانیه ها چه حس لطیفی دارد...

قلبم به تندی میزند و صدای من میلرزد...

حس میکنم که در همین لحظه از چشمانم میخوانی که چه حالی دارم و من رسوا میشوم...!

این لحظه های ناب به تندی میگذرد...

تند...

اصلا زمانی که درکنار تو هستم،گذر زمان را حس نمیکنم...

لحظه های با تو بودن چقدر تند میگذرد...!

میگذرد...

متوجه اطراف خودم میشوم و تو دیگر نیستی...!

حال خوب آن لحظه ها برای مدتی در دلم ساکن میشود ولی...

ولی بعد حال عجیبی تمام وجودم را فرا میگیرد...

نه میدانم که خوب است و نه میدانم که بد است...!

مبهم است...

مبهم...!

و مرا هم سرگردان و مبهم میکند...

خاطراتت رهایم نمیکند...!

باز هم تنهایم...

بی تو...

بی صدای تو...

بی نگاه تو...

خالی و مبهم...





ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1391 01:29 ب.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )