تبلیغات
☂عاشق باران☂ - حس و حال من،حس و حال تو...



این روزا حس و حالم،نگاهم،فکرم و همه چیزم فرق کرده...
داره کم کم صبر کردن یادم میاد...
داره یادم میاد که تو این یک سالی که از ماه پاکی های پارسال گذشت،چه کار هایی کردم...
چه خوب...
چه بد...
داره کم کم یادم میاد که میشه حداقل یک ماه پاک زندگی کرد...
بدون گناه...
میشه تو یه شب آمرزیده شد...
میشه به خدا نزدیک شد...
این حس و حال،این احساس میتونه تو هر روز و هر لحظه ی ما باشه ولی نمیدونم چرا خیلی از ماها نمیتونیم ازش استفاده کنیم...
شما رو نمیدونم...
ولی من اینجوری م...
گاهی اوقات واقعا یادم میره که انسانم...
که عقل دارم...
که حق انتخاب دارم...
که قدرت تشخیص دارم...
که خدایی هم هست...
چرا واقعا؟! چرا گاهی ما آدما یادمون میره این چیزا رو...؟!
چرا گاهی انسانیتمون رو فراموش میکنیم...؟!
چرا گاهی یادمون میره که خدا اون بالاست و مارو میبینه...؟!
به شب های آمرزش نزدیک میشیم...
گریه میکنیم و طلب آمرزش داریم...
میگذره...
یک روز،دو روز،یک هفته،دو هفته،خیلی هنر کنیم یک ماه...
بعد یادمون میره...
خیلی ساده...
خصلت آدما اینه...
فراموشکارن...!!!
نمیگم من خوبم،نمیگم من از این آدما نیستم...
منم یکی از همین آدما هستم...
ولی الان،از همه ی کسایی که این متن رو خوندن میخوام...
دعا کنن...
دعا کنن که این حس و حالی رو که این روزا به دست آوردیم...
حس و حالی که تو شب قدر قرار کسب کنیم...
زود یادمون نره...
از خدا بخوایم کمکمون کنه حافظه مون تقویت شه...!!!!
آره،ازش بخوایم کمکمون کنه...
که همیشه به یادش باشیم...
که همیشه ازش بترسیم...
همین ترس از خدا میتونه سعادت ما رو تامین منه...
امیدوارم...
راستی...
تو چه حسی داری...؟
احساست چیه...؟
التماس دعا...




ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 7 مرداد 1391 07:07 ق.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )