تبلیغات
☂عاشق باران☂ - سوال متفاوت و شاید جالب

سلام دوستان عزیز،یه نفر از دوستان ازم خواست که دیگه سوالات رو ادامه ندم،چون دوست نداره،خب منم به نظرش احترام میذارم و دیگه سوالات اگر... چرا رو ادامه نمیدم،ولی سوالات رو هم قطع نمیکنم،به یه روش دیگه ای جلو بریم،شاید خوشتون بیاد،بلاخره تنوع گاهی لازمه!

مثلا سوال این پست میتونه اینجوری باشه:

سوتی های خودتون رو تعریف کنید

بلاخره هر شخصی تو عمرش حداقل یه سوتی داده که! پس هر کدوم رو که مایل هستین تعریف کنین،هرکسی که خواست یکی تعریف کنه،هر کسی خواست،هوار تا تعریف کنه

اگه از این پست خوشتون نیومد،بگین تا دیگه سوالای اینجوری نپرسم
حالا برین ادامه مطلب تا بخش کوچکی از سوتی های منو بخونیدبعد برین مطلب بعدی رو نگاه کنین،هم درباره اون نظر بدین،هم سوتی های مبارک خودتون رو بگین
سوتی اول:
یه بار سر کلاس فیزیک بودیم،معلم محترم هم داشتن یه مسئله رو توضیح میدادن،بعد اینکه تموم شد،نرم افزار مبارکشون رو باز کردن و یه صفحه ای رو نشون دادن به ما،گفتن این شعر رو که اینجا نوشته یادداشت کنید اگه میخواین،بعضی از مباحث و فرمول ها رو به صورت شعر آورده که اگه حفظ کنید،بهتر یادتون میمونه!بعد با ذئق شعر رو خوند واسمون!!یکی از بچه ها گفت:آقا شاعر این شعر کیه؟ معلم هم فرمود:یه شاعر گم نام حالا!بعد منی که از اول کلاس حرف نزده بودم،یهو نمیدونم چرا دهنمو وا کردم! گفتم:عجب شاعر بیکاری بوده!بعد یکی دیگه از بچه ها لطف کردن گفتن:آقا این شعر رو خودتون گفتین نه؟! بعد من در کمال ناباوری دیدم و شنیدم که آقا معلم عزیز همونطور که با خنده و چپ چپ به من نگاه میکنه،فرمود: بـــله!!!!!
به جان خودم میخواستم همون لحظه زمین دهن مبارکش رو باز کنه من برم توش!!!!



سوتی دوم:
آقا یه بار داشتم تو مدرسه پشت سر مدیر و معاون پرورشی همش غر میزدم و فحششون میدادم!اینکه هی اذیت میکنن و خون مارو میکنن تو شیشه!دوست عزیزم هم هی اشاره میکرد به من و ابرو تکون میداد!منم که جو گرفته بود،اصلا توجه نمیکردم!آخرش شاکی شد،از بازوم گرفت کشید سمت خودش،بعد گفت:اجازه بده خانم مدیر رد شه!!!!
وبازم در اون زمان دلم میخواست زمین دهن باز کنه من برم توش!



تو دوران راهنمایی،من و دوستام خیلی شیطونی میکردیم،البته شیطونی های من بیشتر کلامی بود ولی سایر دوستان اکثرا وارد عمل میشدن!تو مدرسه راهنمایی ما،حدود 4 متر مونده به در اصلی خروجی و ورودی مدرسه،یه در فلزی بزگ و بلند بود که از وسط به دو طرف باز میشد،وسطای سال ما ویژگی خوب این در رو کشف کرده بودیم و در واقع ازش به عنوان تاب برای بازی و تاب خوردن استفاده میکردیمیعنی به دو گروه تقسیم میشدیم و هر گروه از یه قسمت در استفاده میکرد،معاون محترم مدرسه از این کار ما آگاه بود و میتونست تنبیه کنه مارو ولی چون درسمون خوب بود،چیزی نمیگفت دیگه...آقا یه روز که داشتیم حال میکردیم و تاب میخوردیم، (در بالای دری که دوستام داشتن تاب میخوردن پرچم ایران هم نسب شده بود) باد شروع کرد به وزیدن!آقا چشمتون روز بد نبینه،پرچم گیر کرد به تاب و جر خورد تا وسط!!!دوستام چون جو گرفته بودشونمتوجه نشده بودن و همچنان آهنگ سلطان قلب هارو میخوندن،تنها کسی که شادهد ماجرا بود من بودم،من بدبخت هم نمیدونستم بخندمنمیدونستم گریه کنمیا اینارو صدا کنم!! خلاصه در میان خنده و داد زدناینا رو متوجه کردم! دوستان که وضعیت رو اینجوری دیدن،با مشورت هم تصمیم گرفتیم صحنه ی جرم رو ترک کنیم،مواظب هم بودیم که کسی ماجرا رو ندیده باشه،خیلی ریلکس اون مکان رو ترک کردیمآقا یه دوروزی گذشت و کسی مارو به دفتر نخواست،ما هم دیگه خوشحال بودیم که لو نرفتیم!بعد یه هفته،ناظم عزیز در صف اعلام نمودند: اون یه عده هستن که اونجا تاب بازی میکنن زنگا!(در این لحظه رنگمون پرید همگی!)در رو با تاب و مدرسه رو با پارک اشتباه نگیرین!اگه یک بار دیگه اون چند نفر رو انجا ببینم،من میدونم و اونا!ما که دیگه کلا قاطی کرده بودیممدت ها دور و بر اون در نچرخیدیم



دیگه سه تا سوتی بسه!بهتره تا بیشتر از این آب روم نرفته،برین مطلب بعدی




ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 24 تیر 1391 07:07 ق.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )