تبلیغات
☂عاشق باران☂ - اشک و لبخند

دوستای گلم، این داستان کوتاه رو خودم نوشتم و با کلی ذوق الان گذاشتم اینجا تا بخونید و نظرتون رو راجع بهش بگید،واقعا واسم مهم که نظرتون رو بدونم،اگه خوشتون اومد بگین،بدتون اومد،بگین،نظر و انتقاد داشتید بازم بگین،من ناراحت نمیشم،بلکه خوشحال هم میشمپس خواهش میکنم نظر واقعیتون رو بگین!
یه داستان کوتاه که امیدوارم خوشتون بیاد

" اشک و لبخند "

دست های گرم دختر تو دستش بود،هردو شاد بودند و می خندیدند،روی چمن ها می دویدند و فریاد میکشیدند! به یه نیمکت رسیدند و نشستند،نفس نفس میزند و می خندیدند!
دختر:خیلی تند می دویی ...!
پسر خنده ی بلندی کرد و گفت: تو یواش میدویی ...!
دختر: نفسم برید دیوونه..... ولی باحال بود!
و پسر لبخند شیرینی زد و لحظه ای سکوت بین آن ها برقرار شد...
دختر ناگهان گفت: خیلی دوست دارم...!قول میدی هیچوقت تنهام نذاری؟!
پسر که از ابراز احساسات ناگهانی دختر متعجب شده بود،با لبخند شیرینی گفت: منم دوست دارم...قول میدم تنهات نذارم... تو هم این قول رو به من میدی؟
دختر با خنده ی قشنگی گفت: قول میدم،قول...
دختر نگاه گرم و مهربانش را به عشقش دوخت و پسر با قلبی پر از محبت دست های زیبای دختر را در دست گرفت و به او خیره شد،حس می کرد صدای قلب معشوقش رو میشنوه.........
دست های دختر تو دست هاش بود ولی گرم نبود،سرد بود مثل یخ...! صدای قلبش رو نمی شنید...! صورت قشنگش سفید شده بود مثل برف...!نفس گرمش رو حس نمی کرد... پسر چشمهای دریایی اش رو آروم بست و قطره ای دیگه از اون دریا تو صورت غمزده اش جاری شد... مرور خاطرات براش رنج آور بود... یه رنج شیرین! آروم زیر گوش عشقش نجوا کرد: اون روز بهت قول دادم که تنهات نمیذارم و ازت قول گرفتم که تنهام نذاری... ولی اون بیماری لعنتی باعث شد تو بی وفا بشی،چرا؟ ..... ولی من بی وفا نیستم،تنهات نمیذارم... هیچوقت...
آروم کنار معشوقش دراز کشید و چشمهاش رو بست...
و دیگر صدای هیچ نفسی هم در سکوت ترسناک شب شنیده نمی شد...!

خب حالا برین علاوه بر جواب سوال بالا،نظرتون رو راجع به این نوشته من بگین! ممنونم




ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 26 فروردین 1391 02:25 ب.ظ | <-PostTime-> | نویسنده : زینب | نظرات( )